تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

سلام

یه ماهی میشه اومدیم دانشگاه و یه شروع جدید رو داشتیم

همه چی خیلی سخت تر از اونیه که تصور می کنی! ولی خب هر چیزی رو به واسطه تلاشی که واسش می کنی برات ارزشمند میشه البته اگه این وقت و تلاش برا بقیه هم ارزشی داشته باشه و .....

بی خیال

این چند روز در کل خوب بود

دوتا همکلاسی جدید دارم دو تا دختر

یکیشون خیلی داغونه بذار اینجا اسمش فلور باشه و هنوز تو جو دبیرستان مونده !!!

اون یکی که خیلیم دوست داشتنیه اسمش سانیه!

دو تا سال بالایی هم داریح یه نانا و اون یکی هم یه آقای محترمی که دقیقا روبروی من نشسته و منتظره کار سرچم تموم شه!!!

نمی دونم به این چی میشه گفت !!! آقای مستر!

فعلا اگه بدونه من کارم چقد علمیه احتمالا ذبحم می کنه!!

سر فرصت برمیگردم

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:29  توسط حدیث  | 

 

سلام

امروز آخرین روزیه که اومدم دانشگاه تهران البته به عنوان یکی که اینجا یه کاری داشت

از شنبه کلاسام شروع میشه و باید برم گرگان

مثل همیشه دل تنگ همه چیز میشم .همه آدم ها اتفاقا خاطره ها

ولی مطمئنم که آینده خوبی در راهه

آینده ای که می تونه و باید بهترین باشه

کمک کن خدا جونم

دیروز عصری سمیر رو دیدم و گاهی با یه دیدار دوباره می فهمی که حتی یه دیدار کافیه برای تجدید تموم خاطره ها و احساساتی که داشتی

فعلا بی خیال

گذشت زمان بهترین رو به وجود میاره

راستی امروز ۸ مهر ۸۸ انجمن ما اختراعی کع ۴ سال روش زحمت کشید رو ثبت نهایی کرد

خداییش خیلی قشنگه نتیجه زحمتت رو ببینی

شکرت خدا

خب دیگه احتمالا از این به بعد در مورد بچه های دانشگاه جدید هم بنویسم

تا ببینیم چی پیش میاد

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:44  توسط حدیث  | 

 

باید برم از اینجا

چند روز دیگه میرم برای ثبت نام . بعدش برمیگردم و یه هفته ای هستم تا برم به دیار که درسم شروع شه

تا حالا منتظر بودم که قبول شم ولی خب همیشه بعد از مدتی به محیطی که هستی عادت می کنی و به

آینده ای ساختی و دل کندن از عادت ها همیشه سخته مخصوصا اگه واست دوست داشتنی باشن

اما مثل همیشه باید رفت

 و تلاش کرد که بهترینها ساخته بشن

راه را خواهم ساخت

ولی خب مثل همیشه دلم تنگ میشه

وقتی قراره آینده رو بسازی و رقم بزنی سعی کن بهترین باشی که نه حسرت لحظات رفته رو بخوری و نه پشیمون باشی

همیشه در اوج باش و نخواه که بازنده باشی چون این تقدیر تو نیست

البته اگه تو بخوای!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:58  توسط حدیث  | 

 

من قبول شدم

کارشناسی ارشد تو رشته ای که دوست داشتم دانشگاه علوم پزشکی گرگان قبول شدم

الان کلی آرومم

شاید این همه اون چیزی نبود که دلم می خواست ولی خوبیش اینه که دیگه بلاتکلیف نیستم.

حالا کلی انرژی دارم که می خوام ازش درست استفاده کنم

کلی برنامه که باید برای رسیدن به هدفم پیش بره

من هیچ وقت نمی خوام یه بازنده باشم

همیشه در اوج باش

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط حدیث  | 

 

سلام

امروز اومدم دانشگاه سراغ اینترنت که جواب ارشد رو ببینم

تا حالا تو زندگیم هیچ وقت سر هیچ قضیه ای استرس نداشتمو اعصابم این همه به هم ریخته نبود

اما الان هست

گفتم میام و جواب میبینم حداقل از بلاتکلیفی در میام

نمی دونم چه کنم

همش سعی کردم از فکر کردن به این که اگه نشد چی فرار کنم و بذارمش واسه وقتی که اتفاق افتاد

اما قبول اینکه یه سال از زندگیم گذشته بدون رسیدن به اونچه که می خوام خیلی سخته

خدایا کمک کن نشونم بده که دوسم داری

هی

الان اینجا نمونم بهتره

تا بعد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط حدیث  | 

چند وقته میام اینجا این صفحه رو باز می کنم اما نمی دونم چی بنویسم و چی بگم!

احساس می کنم هیچ حرفی برای گفتن ندارم یا نمی دونم چی رو باید چطوری بگم

فعلا تهرانم و مشغول کارای آزمایشگاهی فقط برای فرار از درجا زدن

منتظرم

منتظرم که جواب کنکور یه هفته دیگه بیاد و از این سر در گمی نجاتم بده

خدااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:18  توسط حدیث  | 

سلام

دلم تنگه خب

ثاقب دیروز رفت

رفت کانادا برای ادامه تحصیل ( حالا یهو دیدی با دنیل و جک و یا ... برگشت) ولی از اونجایی که می گن اصل نفس عمله پس رفت که نوروساینس بخونه

آرزوی موفقیت براش دارم و برای همه کسایی که دوسشون دارم

فعلا برم

ولی برمیگردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:45  توسط حدیث  | 

نبودن  هیچ وقت به تلخی فراموش کردن بودن نیست

همیشه ماندن بهترین نیست

همیشه رفتن آن حضور ناب نیست

گاهی میان رفتن و ماندن هیچ فرقی نیست

دلتنگیم ؟! باشد

آن ها را نمی بینیم ؟! باشد

در خانه نیستند ؟! باشد ... اصلاٌ مهم نیست

اصل درست این است که عزیزان ما در خانه ی دل ما جا دارند

                                                                            نرم و مهربان

نگاه کن

اکنون من از تو دور می شوم

و نا آشنا

 می گذرم از کنارت

و در آن هنگام است

            که به آرامی تغییر می کنم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط حدیث  | 

سلام

یه مدت دوری از اینجا و حالا برگشت

شاید اگه می تونستم خوب بنویسم و خوب گفتن رو بلد بودم از نبودم زیبا می گفتم و از درس هایی که از زندگی گرفتم . از بزرگتر شدنم که این دفعه ازش ناراضی نیستم چون خوب بوده هر چند که سخت.

لحظه های زندگی گذشتن و من فقط بیشتر از قبل فکر می کنم و منتظر جواب تلاش این یه سالم

هستم نمی دونم قراره چی بشه اما فکر کردن بهش شدیدا نگرانم می کنه پس ترجیح می دم تو این لحظه ها بهش فکر نکنم

الانم چند روزی میشه اومدم تهران مشغول یه سزی کارای تحقیقیم ولی حقیقتا دوست داشتم خونه می بودم

اما خب از بیکاری هم بهتره

جاتون خالی آخر هفته گذشته با بچه ها رفتیم یه جایی تو دل کوه تو گیلان

خداییش خیلی خوشگله. قربون عظمت خدا برم

خوش گذشت و اساسی تو روحیه ام اثر گذاشت

می خوام برم دنبال کار

این شرایط این اوضاع این یه پا در هوا موندن باید عوض بشه

فکر کردن به گذشته ای که زیبا یا تلخ بوده خیلی هم جالب نیست مگر اینکه به درس هایی که ازش گرفتی فکر کنی که واست مفید باشه

دلم برای همه دوستام تنگه

همه ی همه شون

راستی من یه متهی تهرانم برو بچ اگه اومدین خبر بدین

همیشه خوش باشین

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:45  توسط حدیث  | 

           

              

 

  بن بست وجود ندارد...

 یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:33  توسط حدیث  | 

سلام

خیلی وقته که نه سراغ نت اومدم نه وبم

تنها دلیلی که گاهی اومدم واسه گرفتن کارت امتحانم بوده

دیروز امتحانمو دادم انتظار نتیجه بهتری داشتم ولی خب.... چه میشه کرد

فعلا فقط منتظرم و امیدوار تا بشود هر آنچه که باید

این مدت که مشغول درس و مشق بودم خیلی اتفاقا افتاد که خوب یا بد باعث بزگتر شدنم شد

کلی تغییر تو کار .تو دوستی. تو عشق و بزرگتر از همه اینها تو اعتمادی که به آینده وجود داشت و وقتی دولتمردای یه ملت گند می زنن به اون

چی می تونی بگی وقتی می بینی همه چی رو باختی

بی خیال نمی خوام در اینمورد حرف بزنم چون حرف زدن نمی تونه کمکی بکنه

چون فکر کردن به اون فقط اعصابمو خرد می کنه

اتفاقای امسال بیشتر از هر وقت دیگه بزرگترم کرده

تغییر چیز بی نظیریه که فقط با گذشت زمان به دست میاد و کلی صبر می خواد

گاهی سخته

شاید همراه با رنجم باشه

ولی همیشه همه آدما تجربه ای از این لحظه ها رو داشتن

چون یا نمیتونن چیزی که دوست دارن رو بدست بیارن یا اگرم به دستش آوردن نمیتونن برا همیشه نگهش دارن ولی یه حقیقتی وجود داره گاهی مهم نیست که به هدفت می رسی یا نه این که چطور بتونی به اون برسی مهمه!

سعی کن در لحظه هایی که راهی رو برای رسیدن طی میکنی از تک تک زمان هات استفاده کنی و لذت ببری چون همیشه مهم ترین لحظه همین لحظه ایه که توش وجود داری

شاید یه سری اتفاقا نباید بیفتن اما وقتی رخ دادن غصه خوردن یا غلط زندگی کردن باعث رسیدن به اون چیزی که می خوای نمیشه پس قوی باش و همیشه تلاش کن

چون من حتی اگه از بین همه کساییکه دوسشون دارم و دارم باهاشون زندگی می کنم فقط یه آدم خوب پیدا بشه به امید همون زنده خواهم بود و خوب خواهم دید

چون به نظرم این بهترینه!

شب دراز است و ...

همیشه حرف برای گفتن هست

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:23  توسط حدیث  | 

سلام

من غصه دار نیستم فقط یه ذره بی حوصلم چون هر چقد تلاش میکنم نمی تونم به وضعیت آرامش تو کارام برسم

بی خیال

دو روز پیش تولد طفلک جونم بود

تولدت مبارک

ببخشید دیر شد

بچه ام سه سالش شد

بازم داره عید میرسه و حال و هوای همه چی در حال عوض شدن و نو شدنه!

پیشاپیش سال نو همه مبارک

راستی دیدین امسال ۳۰ اسفند داریم

تولدمه

امیدوارم همه تون همیشه زیبا ببینین و زیبایی نصیبتون شه

فعلا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:38  توسط حدیث  |